|
فراموشی!
نمیدونم چی بگم از کی بگم هر چی سعی میکنم نمیتونم فکرمو متمرکز کنم . چند وقتی بود که در گیر ردیف کردن کارم بودم حالا هم که یکم آزاد شدم هیچی تو ذهنم نمیاد انگار دچار یه جور فراموشی از نوع بعضی مسائل شدم یعنی خودمو خانواده و زادورا و دوستای آنتیکمو می شناسم ولی بقیه رو نه شاید چون خودم دوست داشتم که بعضی از مسائل یادم بره ولی نه این جور آدمی نیستم که یه جا همش بشینم ولی این چند روز عجیب دوست دارم یا بخوابم (اونم منی که در روز کمتر از شیش ساعت می خوابیدم) یا فقط بشینم اصلا حوصله خودمو ندارم واسه خودم نگران شدم آخه آدمی مثل من چرا باید این جوری شه نمیدونم ؟
نوشته شده توسط زادورا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:51 | لینک ثابت |
ماجراهای من ومامان 4
دیروز واسه پیدا کردن بوم و سه پایه نقاشیم مجبور شدم یه سر به انباری بزنم .
نمیدونید وقتی در انباری رو باز کردم چه حالی شدم شتر با بارش اون تو گم میشد چه برسه به وسایل من . فکر کنید هر چی که مامان و بابا دستشون امده بود بدون هیچ نظمی گذاشته بودن بهتر بگم چپونده بودن اون جا دیدم دست تنها باید سه روز وقت بزارم تا وسایلاشو بیارم بیرون به خاطر همین یه زنگ زدم بالا(منظورم خونه ست)به مامان گفتم بابا کی میاد گفت آخر شب گفتم واسه چی انقدر دیر گفت با چند تا از دوستاش قرار کاری دارن . حالا این موضع رو ولش کن مامان حال داری یه کم بهم کمک برسونی مامان گفت چه کمکی گفتم هیچی لباس کار تنت کن بی زحمت اون ماسک منم بیار پاین تا بهت بگم گوشیو قطع کردم منتظر مامان . مامان به چند دقیقه نکشیده بود امد و تا انباریو با اون وضع دید گفت حالا شئی مورد نظر چیه که باید پیدا بشه گفتم اون مهم نیست مهم اینه که از بابای به اون منظمی این چه وضع انباریه فکر کنم توی این چند سالی که امدیم اصلا دست بهش نزدید مامان گفت چرا یه بار تمیزش کردیم ولی نمیدونم چرا این جوری شده . خلاصه به خاطر حساسیتی که به خاک و گردو غبار دارم ماسکمو زدم و مشغول نظافت
اوه ، اوه ،وای واقعا یه سری وسایلی که تا صد سال دیگم مورد استفاده نمیشه اونجا بود که کامل ریختم دور جعبه جعبه آرشیو روزنامه های بابا که البته اونارو دیگه جرائت نکردم دست بزنم که بابا کامل پوستم میکند یه سری وسایل بر می گشت به جهیزیه مامان که خودش گفت چون مورد استفاده دیگه نداره بریزشون دور خلاصه تقریبا یک ساعتی بود که مشغول بودیم که چشمان سیاه بنده یه جعبه پنکه دید ( با تعجب) مامان مگه ما پنکه داریم گفت نه ایول یه کشف تازه با کلی حس فضولی نه کنجکاوی درشو باز کردم که
وای باور کردنی نبود دنیارو بهم دادن نمیدونید چه چیزای قلبم یهو ریخت فکر کنید به چند سال عقب برگشتم ماشین دیونه قرمز رنگم ، هلی کوپتر داغون شده،عروسکی که انگشت می خورد،از یه مجموعه ی صد تای سربازام فقط چهار تاشون مونده بود کارتای فوتبالی عروسک بوقی کتاب داستانام ... یه جعبه فلزی بود درشو که باز کردم یاد شاهکار مامان افتادم بزارید بنویسم براتون که بفهمید این جنگجو بودنم از مامان به ارث رسیده
فکر کنم شیش سالم بود بابا واسم آتاری خریده بود دیگه روز شب نداشتم همش پای تلویزیون و مشغول بازی مامان تقریبا همیشه با جارو جنجال منو از پای آتاری بلند میکرد و بعد از گذشت یک ماه که به قول خودش که منو دیگه خیلی تحمل میکنه یه روز ظهر گفت بزن به تلویزیون منم هی الان الان میکردم تا یک ساعت که مامان تهدید کرد به خدا اگه مامان جان خاموشش نکنی ریز ریزش میکنم من که محو بازی و تهدید مامان مثل همیشه جدی نگرفتم که گفتم الان وای مامان عصبی شد که چشمتون روز بد نبینه که نفهمیدم مامان اون چکشو از کجا و کی اوردش که آتاریو به سه شماره نریسیده از برق کشید حالا نکوب کی بکوب کامل که ریز ریزش کرد و منم که خشک شده از حرکات مامان فقط داشتم با دهن باز نگاهش میکردم که سرشو در کمال خونسردی اورد بالا یه لبخند جالب و گفت بیا مامان جان حالا بازی کن فکر کنید چه حالی داشتم نه میتونستم گریه کنم نه بخندم قهر کردم پناه به اتاقم بردم تا بابا امد بعد خودم به موش مردگی زدم و با ناراحتی ماجرارو واسه بابا تعریف کردم و با یه نقشی حساب شده زدم زیره گریه خلاصه به سه روز نکشیده بابا واسم یه سگا خرید البته با یه تلویزیون که تو اتاقم گذاشتن که با مامان جان درگیر نشم اینم یکی از شاهکارای مامان جان
چقدر خوشاینده که آدم به دوران کودکیش برگرده اسباب بازیامو دوباره ریختم تو جعبه و روش با قلمو و رنگ قرمز نوشتم خاطرات فراموش نشدنی 
نوشته شده توسط زادورا در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 17:14 | لینک ثابت |
ترس
دیشب حدود ساعت دو یا سه نیمه شب داشتم طراحی میکردم مدلم یکی از طراحی سیاه قلم ونگوگ بود فکر کردم یکی داره صدام میکنه واسه همین هدفونو از تو گوشم برداشتم گفتم ببینم کیه شاید بابا یا مامان کارم دارن که هیچ خبری نبود خواستم دوباره هدفونو بزارم که دوباره صدا امد ولی واضح نبود که بتونم بفهمم چی میگه یا کیه گفتم شاید از بیرونه، پنجره رو باز کردم بیرونو نگاه کردم هیچ کی نبود گفتم شاید از زور خستگی به نظری شدم ولی خسته که نبودم گفتم شاید واسه آهنگی که گوش میکنم ولی مگه آهنگ آروم تر از خوندن حامی وجود داشت گفتم شاید کولر روشنه باد از لایه در میاد ولی کولر که روشن نبود چند دقیقه صبر کردم نه صدایی نبود خواستم دوباره هدفونو بزارم بازم صدا امد الان دیگه کامل اعتراف میکنم که حسابی ترسیده بودم ، یعنی چی میتونست باشه که با من بازی در اورده بود 
دوباره بعد از چند دقیقه بازم صدا امد ولی من اصلا متوجه نمی شدم که چی داره میگه فکر کنم کامل رنگم پریده بود آب دهنم که خشک شده بود هیچ دست و پام حسابی یخ کرده بود بازم اعتراف کنم که نفسم بالا نمی یومد خوب بی اختیار یاد جن ، از ما بهترون ، روح ،ارواح خبیثه این جور چیزا افتادم که به خودم گفتم ترس نداره ولی داشت تو یه جا خونده بودم که جنا میتونن فکر آدمارو بخونن واسه همین تو ذهنم شروع کردم به التماس کردن که تورو خدا با من کاری نداشته باشین من دوست جون شماها هستم خالصه زیادی درسر تون ندم که اون صدارو تا سه بار دیگه شنیدم ولی چیزی متوجه نشدم که نشدم 
از دیشب تا حالا حسابی فکرم درگیر این قضیه شده کم بود جن و پری یکی هم از دریچه پرید گرفتاری ذهنم کم بود اینم اضافه شده 
حالا به نظر شما اون صدا ، صدای چی یا کی بوده؟ چی می خواسته به من بگه که من نفهمیدم؟
یعنی بازم این صدارو میشنوم ؟
نوشته شده توسط زادورا در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 16:38 | لینک ثابت |
دلم تنگه ...
گل نازم تو با من مهربون باش
واسه چشمام گل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نامو نشون باش
من عاشقی دل خونم،شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم آسمونم بی ستاره س
مثل ابرا دل من پاره،پاره س
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره س
من عاشقی دل خونم،شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من میکنه امشب دوباره
شبو،تنهایو،ماه،ستاره
من عاشقی دل خونم،شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
چی بگم مگه دیگه چیزی واسه گفتن مونده تمام حرفامو بهت میگم وای اصلا انگار نه انگار .
افکارم داغون و پریشون گوش میکنی .
منم هستم باور کن یه نگاه فقط یه نگاه ...
نوشته شده توسط زادورا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 14:31 | لینک ثابت |
عشق و دیوانگی
در زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود ، تمام خوصیات انسانی ، دور هم جمع شده بودنند و با هم زندگی میکردند و هیچ کدام بر دیگری برتر نبود . یک روز نشاط گفت : بیایید بازی کنیم، مثلا قایم باشک ! دیوانگی فریاد زد : آره قبوله ، من چشم می گذارم .
چون کس دیگری توان و حوصله پیدا کردن دیوانگی را نداشت ، همه قبول کردنند . دیوانگی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد ، یک ... دو ... سه ... همه به دنبال جایی بودند تا پنهان شوند . نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از خاک شد . ذکاوت به میان ابرها رفت و اصالت به بالای درخت . هوس به مرکز زمبن به راه افتاد ، دروغ اما می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت ! طعم ، داخل یک سیب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق ، همه پنهان شده بودنند و دیوانگی همچنان می شمرد : هفتاد و سه ... هفتاد و چهار ... ! اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود ، تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت بود . دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست .

نوشته شده توسط زادورا در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 12:56 | لینک ثابت |
ماجراهای من و مامان 3
دلم بازم مثل همیشه و بیشتر وقتها گرفته این حالت برام عادی شده اگه یه روز نه ، یه لحظه خوب باشم تعجب داره
چند هفته پیش به اسرار مامان روز پنج شنبه با همه کاری که داشتم رفتیم نهارو بیرون خوردیم . بعد شم رفتیم سینما مامان یادآوری کرد که پارسال فصل بهار برای دیدن فیلم اخراجی ها باهم رفتیم بیرون و امسال چه فیلمی بریم 
برام فرقی نداشت چه فیلمی ببینم ولی واسه مامان مهم بود چون هر دو نفرمون از یه روزمون گذشته بودیم . رفتیم فیلم دایره زنگی ، ای بد نبود ، جالبم نبود ، شاید چون دوست نداشتم با دقت فیلمو نگاه کنم اواسط فیلم متوجه شدم که بازم فرهنگ سوراخ ما ایرانیا گل کرده و آدامس به صندلی سینما چسبوندن  
فکر کنید چه حالی به آدم دست میده که لباسش آدامسی شه اونم من که به تمیز بودن لباس حساسم .حالا نمیتونم نه چیزی بگم نه کاری بکنم چون وسط فیلم بود منم که جنگجو. بعد از تموم شدن فیلم رفتم پیش مسئول سینما و هر چی که دلم خواست البته با احترام و فریاد بلند بهشون گفتم و بعد از یه دقیقه نفس گرفتن بازم با فریاد گفتم حشره کش دارین !
مدیر سینما یه نگاه به من بعد به مامان کرد و مامان با تعجب زیاد گفت حشره کش واسه چی مامان جان گفتم هیچی نترس نمی خوام که خودمو بکشم می خوام این آدامس لعنتیو که مثل کنه بهم چسبیده بکنم 
مدیر سینما بنده خدا یه حشره کش جور کرد و منم با دقت زیاد اون آدامس لعنتیو از لباسم جدا کردم وای حالا چی جوری از بوی گندش خلاص شم که مامان گفت بیا از این ادکلن بزن بهش شاید یکم بوش بهتر بشه خلاصه با کلی مصیبت از شر کمی بوی خوشایند خلاص شدم ولی همش فکر میکردم بوی خوب میدم و دچار اذیت مردم شدم و مامان هی بهم دل داری میداد که مامان جان خودت حساس شدی خلاصه اون روزم با تمام خوب و بد بودنش تمام شد ولی چه گذشت
منم که حساس
نوشته شده توسط زادورا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:41 | لینک ثابت |
|